تبليغاتX
شــعــر

شــعــر

شــــعـــــر

 

 

 

 اعدامِ قناری

 

باز اشکم کمکی سر زده خون آلود است       

خانه آشفته تر از پیش و لبالب دود است

 

باز هنگامه به پا گشته که شب  می پاید        

جغد می خواند وخفاش ازآن خوشنود است

 

باد گستاخ تر از پیش به رقص آمده است       

ریشه با تازه ترین  زخم تبر نابود است

 

 چقدر مرغِ سحر، تا به سحر خواهد مُرد       

چقدر در به رخِ باد صبا مسدود است

 

چقدر شیشه به رقصِ سرِسنگی شکند       

چقدر  سنگ به چشمِ  غزلم مردود است

 

چقدر شعر دگر  بوی جنون خواهد داد       

چقدر شاعرِ دلسوخته نا مسعود است

 

چقدر  دامنِ دریا شده آلوده به زهر       

چقدر  ماهی آواره  کنارِ  رود  است

 

چقدر دستِ پریشانِ دل من خالی ست

چقدر عرصه ی پروازِ دلم  محدود است

*** 

داد از عشق که امروز  به دردی  نخورد

چقدر لحظه ی اعدام  قناری زود است

 

چقدر  ناله  به امواجِ دلم خورده  گره...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 17:27  توسط ...  | 

 

          آهسته باز از بغل پله ها گذشت
          در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
          اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
          او مرده است و باز پرستار حال ماست
          در زندگي ما همه جا وول ميخورد
          هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
          در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
          بيچاره مادرم
          هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
          آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
          امروز هم گذشت
          در باز و بسته شد
          با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
          چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:34  توسط ...  | 

 

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می​فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده​ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 15:17  توسط ...  | 

 

 

غزل زیبایی از سعدی

 

بگذار  تا مقابل  روی تو    بگذریم

دزدیده در   .. شمایل خوب تو  بنگریم

شوق استدر .جدایی و جور است در نظر

هم جور به  .. که طاقت شوقت  نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم ازان توست

بازا    که    روی در  قدمانت    بگستریم

مارا    سری است باتو   که گرخلق روزگار

دشمن شوند وسر برود هم بر ان سریم

گفتی    زخاک بیشترند  اهل عشق من

ازخا ک بیشتر  نه   که از خاک  کمتریم

مابا توایم   وباتو   نه ایم   اینت بوالعجب

در حلقه ایم  باتو و   چوون حلفه بر دریم

نه بوی مهر   میشنویم   از تو   ای عجب

نه روی ان که    مهر دگر کس     بپروریم

از دشمنان   برند شکایت     به دوستان

جون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود    نمی رویم   دوان در   قفای کس

آن می بر د   که ما به کمند وی      اندریم

سعدی      تو کیستی که دراین حلقه کمند

چندان    فتاده اند     که ما      صید لاغریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 15:12  توسط ...  | 

بده آن قوطی سرخاب مرا
 رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
 چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 18:33  توسط ...  | 

 

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم


سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 12:21  توسط ...  | 

حــادثــه

 

              حادثه     

 

باز ای حادثه ِی عشق دراین خانه ببار

همچو بیت غزل ِ داغ صمیمانه ببار

به صدای ضربان ِ دل ِمن خورده نگیر

بی دریغ از همه سو بر دل ِ دیوانه ببار

چهره بنما وبه یک جلوه تماشایم کن

آفتابی شو و بی پرده به ویرانه ببار

شعله مستانه به این بیشه بزن مستی کن

در دلم جا کن و چون زلف سرِشانه ببار

درگذار ِ نفسم عطر صنوبر جاری ست

برسرِ سفره ی  ِپاییز بهارانه ببار

نفس ِ روشن ِ یک لحظه ی بارانی باش

باز ای حادثه ی عشق دراین خانه ببار

                

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 21:0  توسط ...  | 

 

 

بنام خدا

سلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 8:57  توسط ...  |